تبلیغات
... پر از ناگفته ام ... - * خاطره بازی *
 
من زمینی نیستم...!

* خاطره بازی *

نوشته شده توسط :Sun
جمعه 1394/09/20-20:48




دستی به قلم دارم و یارم نداند

دل در گرو کویی دارم و خود جا ندارم


بس صد بار به قابش خیره شده چَشم

از خستگیِ گریزِ یادش خواب ندارم


گم شد هر آنچه قافیه ی شعر است و ردیفم

دُرِ نگاهش دزدیده هوشیُ و حوّاس ندارم


آنگه که لمس کردم آن آغوش عجیبش

سرد است هوا چه کنم نا ندارم


سال ها بود، نبود و نبودم خیالی

وز ملاقات دوباره خدایا تاب ندارم


باز هم سکوت و تنهایی و فکر مشوش

و منی که جز لبخند صناعی راه ندارم




94/9/20

18:40



*******


* شنبه 94/9/14
یکی از بدترین روزهام که تبدیل شد به یکی از بهترین روزهام...
.
.
.
وقتی صبح قراره بری دنبال کارای پایان نامه ت بعد میفهمی که مقدماتش آماده نیست و باز کارات عقب می افته...
وقتی با دوستات سر مسائل مختلف بحث میشه و خسته میشی از صحبت باهاشون...
وقتی جواب درست و حسابی از کارا و اونایی که باید بگیری، نمیگیری...
وتی باهات همکاری نمیکنن و سنگینی کارا رو دوش تو می افته...
وقتی هر کاری می کنی کارا لنگه و عقب می افته...
وقتی حوصله هیچ کسو نداری...
.
.
.
ناچاری دلسرد برگردی خونه. ساعت 11:15 اینا
یه حسی میگه الان اگه بشه خوبه ها. پیام میدی بهش:
N کاش میشد رفت S! من دارم میرم خونه...
و اون جواب میده:
P به من زنگ بزن
و زنگ میزنی و به طرز عجیبی همه چی جور میشه و تو در عرض 45 دقیقه نه تنها حاضر میشی، بلکه به سر قرارم میرسی...
ماشینو پارک میکنی. میدوی که به موقع برسی، چون میدونی تقریبا فقط 12:30 تا 13 رو وقت داری و هر دقیقه دیر شده 60 ثانیه هدر رفته ست!
.
به آقای دم در سلام میکنی. با خوش رویی سلام میکنه و تعارفت میکنه
محل اون خاطره ها عوض شده اما حس خوبت همچنان پابرجاست.
قلبت تندتر میزنه...
هیچکس تو حیاط نیست!
وارد میشی. از اولین نفری که می بینی میپرسی اتاق B کجاست و راهنماییت میکنن. صداش میکنن. میاد بیرون. سلام و احوالپرسی و چه خبر و...!
دقیق یادش نیست که کی هستی. هر چقدرم ساده مونده باشی اما باز عوض شدی. معرفی می کنیم. و چقدر خوشحالت میکنه وقتی یهو نگاهش عوض میشه و  میگه میدونی چقدر چشمم به در بود تا تو بیای؟!
و تعاریفش از آرام بودنت. از گذشته ساده ت، از اینکه انقدر برایش مهم بودی که اخبارت را از کس دیگه می گرفته...
و اما...
نوبت به بخش اصلی ماجرا!
عشق ها!!!
شیرینی بدست وارد اتاقشان میشوی!
وای سه عشقت را در یک جا میبینی!
ضربان قلبت تند می شود. دست هایت یخ میزنند...
و در آغوششان غرق میشوی...
_________________________________
دعا دعا میکنی زمان بایستد تا در آغوششان گرم شوی!
اما زمان لعنتی باعث میشود زودتر از آنچه میخواهی از آغوششان کنده شوی!
شروع میکنند احوال پرسی. اینکه بعد این همه سال چه شده ایم!
و باز می بالی به خودت وقتی A با افتخار به همه اطرافیان چندباره و چندباره شغلت را می گوید، انگار پاره تن خودش است که به جای خوبی رسیده!
وباز هم میبینی اقتدار R را!
و باز هم میبینی لبخند مهر A را!
و باز هم میبینی آرامش عشقت M را!
_________________________________
و چه زود می گذرد ثانیه ها...
ثانیه ها
ثانیه ها
ثانیه ها
لعنت بِهتان!!!
_________________________________

دلت میخواهد بگویی می شود یادگار عکسی بندازیم که من در تنهایی هی نگاهتان کنم؟ اما نمیتوانی ولی این ناامیدی را خودشان با دادن شماره شان به بهانه دعوت به عروسی ات و برقراری پل ارتباطی بدل به کورسوی امیدی میکنند!
و باز هم ثانیه ها تو را مجبور به رفتن می کنند
و باید خداحافظی کنی. با گرمای دوباره آغوششان گول میزنی تلخی رفتن را! و هی به خودت باید بگویی بزرگ شده ای، کنترل کن احساساتت را...
.
.
.
یک هفته بود که میخواستم بنویسمشان و نمیشد!
بگذریم.
و السلام

*******

** بعضی ها را نمی توان دوست نداشت!
انگار زاده شده اند که تو ببینی شان و بشوند بلای جان دلتنگی هایت...
دوری بعضیا رو تحمل نمیتوان کرد، عادت باید کرد.
آغوش بعضیارو نمی توان نخواست!
باید لمس کنی تک تک سلول هایشان را تا جانی نو بگیرند تک تک سلول هایت!

آری، بعضی ها را نمی توان دوست نداشت...

*******

*** دلتنگم...







نظرت...؟!() 


سحر خانم
سه شنبه 1394/10/15 10:01
سایت متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم
خوشحال میشم به منم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





ÊÕæíÑ äæÇí ÇíÇå


ÏÑíÇÝÊ ˜Ï äæÇ ÕæÊí


خدایا رهایمان مکن





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox