تبلیغات
... پر از ناگفته ام ... - *دل نبند *
 
من زمینی نیستم...!

*دل نبند *

نوشته شده توسط :Sun
سه شنبه 1393/07/1-10:00


آدم هایی می آیند توی زندگیت
که با یک برخورد رشدشان می دهی

قلندر که شدند پشت می کنند به تمام وابستگی هایت، به تمام تصوراتت
یاغی می شوند با افیونی دیگر

انگار نه انگار تو در نزد خویش بزرگشان ساختی!
در حالیکه یکی بودند مانند تمام یکی های دیگر...
.
.
.

ناخواسته اینگونه می شوند!
پس...

دل نبند!



93/2/19
12:50 بامداد




*******



* دلت گرفته؟
نمی پرسم: ز چه!
می پرسم: که چه؟
.........
ما دیده ایم! این دنیا ارزش ندارد.
مخور غصه جانا!
93/2/21
4:25
*******
** اومدن بعضی آدمارو جدی نگیر!
بعضیا میان که فقط رفتنو یاد بدن...
.
.
.
هیچگاه به آدم ها عادت نکن
خدارو چه دیدی؟! شاید این، همون نماینده درس رفتن باشه!
عادت که بکنی؛ تو می مونی و سکوت و لبخند و سقوط...
93/7/1

*******

*** سلاااام!!!

 نمی دونم چی شده! زود از کنار وبم گذشتم! اصلا فکرشو نمی کردم که انقدر زود تنهاش بذارم! از بس بی معرفتم دیگه!
نمی دونم حرفامو کجا دفن می کردم که اذیتم نکنن! درددل هام همه اینجا بود، پس یعنی این ایام درددلی نداشتم؟!
مگه میشه...؟!
.
.
.
اونقدر دور شده بودم که وقتی وب رو باز کردم صدای آهنگ متعجبم کرد! بعد دیدم آهنگ وب خودمه که در حال پخشه! (دوسش دارم آهنگ رو... به این عکسها خیره شو خیره شو. به اون روزهای پر از خاطره. نخواه گرمی خواب چشم کسی. بذاره بیداری یادت بره...)
تو این ایام غیبت چندین بار سر زدم، وسوسه شدم که بنویسم اما وسوسه کجا و عمل کجا؟!
تا الان...
چندین من نوشته رو خوندم و یاد اون موقع ها افتادم که چقدر اهل نوشتن بودم! (ساعت 1:36بامداد. و من مشغول خوندن پست های قبلیم!!! احساس غریبگی دارم با خودم!)
و بالاخره وبم رو دوباره در آغوش گرفتم...
اما... ذهنم تنبل شده! شدیدا تنبل شده! اصلا بلد نیست دیگه بنویسه! (اگه بدونین چقدر سخت همینارم نوشتم)
الانم من نوشته رو از همون دفتری که منبع نوشته هامه برداشتم وگرنه مغز و قلبم با هم تعطیل شدن!
نه از چیزی به وجد میام! نه دوست دارم کسی رو ببینم! نه دوست دارم برم جایی! نه دوست دارم کاری کنم! نه....

دیگه تمامم ماسکه شده..........................................................................!!!!!!!!!!!!!!!!

یک زامبی انسان نمای پر دغدغه و درگیر!
.
.
.
اونقدر اسم های عجیب به خورد ذهنم دادم دیگه برای از دل نوشتن غریبی می کنه!
ذهنمم مثل خودم عجیب شده!
عجیبه، نه؟!

*******

بعدا نوشت:   چقدر زود می گذره!   نزدیک به یک سال شد!
از اون پست دردآور * نبودنت را می اندیشم * ! چقدر تنها بودم اون روزها! وای چقدر تنها بودم و چقدر حتی وحشتناک!!!
و حالا سالگرد اون عزیزی شده که در مراسم ختمش بغض من در کنار استکان چایَش درپیش چشم همگان ترکید!

چقدر زود دیرشد! چقدر زود یک سال از رفتنت گذشت ای تنهای استوار...
_________________________________________________________________

بعدتر نوشت: یه روزی میرسه بالاخره که دلت برام تنگ میشه!
اونقدر که همش یاد خاطراتم می افتی!
حسرت با من بودنِ دوباره رو می خوری.
دوست داری کنارت باشم!
میفهمی هیچ کس نمیتونه جای من رو برات پر کنه!
خیلی وقته ندیدمت!  چند سال داره میشه که ندیدمت؟ که نفهمیدمت؟ که نشنیدمت؟
....
نمیدونم کِی! اما مطمئنم!
یه روزی میرسه بالاخره که دلت برام تنگ میشه...
93/7/4
2:02 بامداد

_________________________________________________________________

خیلی بعدتر نوشت: آهنگ وب رو عوض کردم. دیگه نیازی نیست خیره شیم به این عکس های پر از خاطره ای ک تو آهنگ قبلی می گفت!
الان بحث اینه: درد دلمو من با کی بگم...؟!
93/7/14




نظرت...؟!() 


َA.A
چهارشنبه 1393/11/15 14:30
خوووب اومدم ی سری بزنم به همراه قدیمی. خوشحالم که میبینم باز راه افتادی!
حقیقتا ب قصد دیگه ایاومدم سر زدم،هرچند وقت ی بار میومدم و میدیدم که تو هم نیستی، بعد با خودم میگفتم : ببین، پس لازم نیس احساس گناه کنی،این فقط تو نیستی که از خودت دور شدی و خودتو نمیشناسی
خوشحالم که اومدی.شاید ی روزی منم....!
پاسخ Sun : منتظرم...
آواز مشرقی
شنبه 1393/10/6 18:42
خیلی وقت بود نیومده بودی . بازگشتت مبارک .
کاملا می فهممت وقتی میگی مغز و دلم تعطیل شدن .
چقدر قشنگ گفتی : یه سری ها میان که رفتن رو بهت یاد بدن .
پاسخ Sun : مرسی
یه سریارو باید زود کشف کرد!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





ÊÕæíÑ äæÇí ÇíÇå


ÏÑíÇÝÊ ˜Ï äæÇ ÕæÊí


خدایا رهایمان مکن





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox