تبلیغات
... پر از ناگفته ام ... - * آزادی شبیه اسارت *
 
من زمینی نیستم...!

* آزادی شبیه اسارت *

نوشته شده توسط :Sun
پنجشنبه 1392/03/23-09:00

http://www.up.vahidweb.com/uploads/1353058167.jpg



اینجا در دنیای من آدم ها یکدیگر را درک نمی کنند
اگر دور شوی، دور می شوند

عزیزم از زبان ها نمی افتد اما فقط تعارف محبت را بلدند

اینجا در دنیای من
آدم ها خسته اند
همه از هم دلگیر
همه از هم بریده
همه از هم سرد

هیچ بلد نیستیم جز حفظ ظاهر نادرست!
که خویش را سرحال نشان دهیم
دوستدار نشان دهیم
وابسته نشان دهیم
محتاج وجود هم نشان دهیم

اینجا در دنیای من
آدم ها خود را عاشق خدا می دانند
تنها یار خود را خدا می دانند
تنها محرم خود را خدا می دانند

اما...ا

عاشق خیلی ها می شوند
خیلی ها را یار خود می دانند
و رازها را برای آنکه نباید، فاش می کنند


اینجا در دنیای من تضاد نمود می کند
تناقض هویداست
اختلاف فریاد می کشد

اینجا در دنیای من
آدم ها بریده اند
حقیقتِ درست را گم کرده اند
به ریسمان پوسیده ای چنگ می زنند که روی تابلوی بالای سر آن نوشته: خطر

اینجا در دنیای من همه خود را عالِم می دانند
 اگر هم باشند عالمِ بی عمل چه سود؟

اینجا در دنیای من
آدم های خوب برای طرد نشدن گاهی سعی می کنند خود را بد نشان دهند
آدم های بد هم بدی ها را پنهان می کنند


اینجا در دنیای من همه یکنواختی را به دوش می کشند...ا

خود را آزاد می دانند اما اسیر آزادی شده اند

اول از همه هم، خودِ من...!!!ا

.
.
.

اینجا در دنیای من ...ا

بگذریم


دنیای من را می شناسید؟!



91/10/15
19:19





*******






دلم یک تابستانِ مَشت می خواهد.
بدون دانشگاه... حتی بدون دوست های خوب دانشگاه...!!!ا
بدون هیچ کس... حتی بدون دوست خاص...!!!ا
برای خودمم عجیبه
هر چند دلم برای آن سه شنبه های دوست داشتنی خیـــــــــلی تنگ می شود اما
باید به خدمت خودم برسم...!ا
92/3/5
19:05


*******

 شانزده ســــــــــــــال
دوباره عددرو می خونم... 16!!!ا
شانزده سال شده که زندگی من با چیزی به نام درس
با کسایی به نام هم کلاسی
با چیزی به اسم مدرسه و دانشگاه
و کسایی به نام معلم و استاد اخت شده...

شانزده ســــــــــــــال
.
.
.

ختم مادربزرگ دوستم رفته بودم. یکی از دوستای دوران مدرسه هام هم اومده بود
صحبت می کردیم
مثل همیشه در جواب چه خبر، مشغولیت درس و دانشگاه رو دادم. (البته خبر که زیاده اما...)ا
به طنز بهم گفت: اگه یه روز درست تموم شه چی کار می کنی تو؟
لبخند زدم...ا
بعد از تقریبا 16 سال، خوندن و خوندن و خوندن یکی از اصلی ترین بخش های زندگی من شده...
ا

واقعا بدون خوندن چی کار خواهم کرد؟


*******


هر کس برای فرار از یکسری چیزها مثل غم، مثل فکر، مثل درد و... به چیزی پناه میبره
یکی به کار، یکی به خلاف، یکی به کوه و کمر، یکی هم مثل من به درس...!
ا

.
.
.

تازه الآن که خوب شدم... والا به خدا
ا
92/3/24
2:45 بامداد



*******

بی ربط نوشت: میلی اومد برام  که:

از وضعیت اقتصادی راضی نیستم؛ اما رأی می دهم
چون به شادی دشمنان هم راضی نیستم...
ا

امیدوارم شما هم به شادی دشمنان راضی نباشین...
ا





نظرت...؟!() 


نوید
پنجشنبه 1392/04/13 22:26
سلااام

ممنون که اومدی زحمت کشیدی
فائق
جمعه 1392/04/7 17:22
این از اون خرخوناستااااااااااااااااااااااااا
پاسخ Sun : :))
omid
دوشنبه 1392/04/3 17:30
afra
پنجشنبه 1392/03/30 14:49
واقعا ما به درس خوندن عادت کردیم
الان هی حوصلم سرمیره
مه
چهارشنبه 1392/03/29 19:07
هر چی فکر می کنم . نمی تونم جوابی برای متنت داشته باشم .
A.A
یکشنبه 1392/03/26 23:39
خبر داری؟
خبر داری که این دنیا همه ش جنگه...؟
همه ش خون ه، همه ش رنگه...
نمیدونی، نمیدونی که گاهی زندگی ننگه...
نمیبینی، نمیبینی که خرسندند،
نمیبینی که میخندند....؟
*
دنیات آشناست..
پاسخ Sun : دوست داشتم بگی ناآشناست...
سعیده
جمعه 1392/03/24 12:14
دلم یک تابستان مشت میخواهد
برو حالشو ببر امتحانارم دادی و ایول....
تمام اینا رو یه بار کامل نوشتم ولی همه رو به انگلیسی بعد مجبور شدم پاک کنم یجور دیگه بنویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





ÊÕæíÑ äæÇí ÇíÇå


ÏÑíÇÝÊ ˜Ï äæÇ ÕæÊí


خدایا رهایمان مکن





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox