تبلیغات
... پر از ناگفته ام ... - * غرور *
 
من زمینی نیستم...!

* غرور *

نوشته شده توسط :Sun
دوشنبه 1391/11/2-10:00

http://dokhtartanhai.loxblog.com/upload/dokhtartanhai/image/Zan4.jpg


تنش که ایجاد شد؛ شده...

مثل گره SA قلب با ایمپالس های سریع، تند و قوی پیش می رود!

انتشار می یابد در بطن وجودت و نهایت فرستاده می شود به خارج ِ تو...
 به اطرافیانت!


یک نوع آریتمی ِ روانشناختی ِ بدون دارو!


و چه بد که این تنش، شریانی داشته باشد به غرور!
رگی به نیاز!!
و وریدی به گیر بودن ِ کارت، آن هم به بنده ی خدا!!!



اما خوشبختانه یا متأسفانه...


غرور دارم کرور کرور
نمی شکنم به هر سبو



91/10/24





*******



ساعت 7:30 صبح
دریافت یک SMS دلهره آور
سریع حاضر شدن و با لباس کم بیرون زدن
با اضطراب و فکر ذهنی خودت رو به مقصد رسوندن
30 دقیقه در سرمای شدید زمستانی ایستادن و منجمد شدن
تـمـاشای آب هـای یـخ زده و اسکــی بـازی کــردن کـلاغ هـای سیـاه

و بعد تو...

لبخند ژکوند تو مرا به حدی رساند که حاضر بودم تمام چیزی که این سه سال ساختم - از هزینه مالی گرفته تا وقت و جان - فدای آن
غرور مردانه ام کنم، اما به تو ثابت کنم که جز یک دلیل برایم پشیزی ارزش نداری!

و حیف که آن دلیل آنقدر عظیم هست که " ناچارم " افسار ببندم بر آن
غرور ِ سرکش، تا باشد؛ اما رام...


*******

می دونی چند نفر از شما دوتا ضربه خوردن؟!
می دونی من تا به حال خیلی کم به حد ماکزیمم عصبانیتم می رسم و تو چقدر ساده مرا به این آستانه رساندی؟!

می بخشمت...
من جز عاملان آن دو معمای لعنتی هر کس و هر چیزی را همان لحظه می بخشم...

اما به قول آقای کشاورز بی عدالتی بود!   همین

و همین قدر که باز هم
بر من ثابت شد  که ارزش ِ توجه مهربان ترین را دارم، بس است...
مهربان ترینم!
کار ِ کسی را گیر ِ بنده های گره سازت نکن!

*******

تلخم!
این روزها بهترین حالتی که دارم گس است که باز خیلی ها نمی پسندند!

این روزها، روزهای بی روزی ام زیاد شده!

ناگفته هایم تلخ شده...
وقتی در ذهنم شکل می گیرند، مثل قدیم نه تنها پر و بالشان نمی دهم که هیچ سرکوبشان هم می کنم!
همان بهتر که ناگفته بمانند...


این روزها ماسک ِ قوی ترم را از صندوقچه خاک گرفته تظاهر بیرون آورده ام...
لبخند پهن تر...
حرف های بامزه تر...
بی خیالی های ظاهری تر...



این روزها منبع انرژی من شده آهنگ "
من میجنگم " یاس:

بشکاف برو جلو، این زندگی‌ بهت میگه بدو بدو
تا پاهات از خستگی ذوق ذوق کنن و، به دیوار ِ مرگ سوک سوک کنن و
یکی‌ نیست بگه چته ، یکی‌ نیست یه امیدی به دل تو بده
میمونی تک و تنها با یه دنیا گله، یه روح تو زندون با بدنی که وله
تو دل دنیایی که بهش داری میگی‌ بی‌ رحم، از اول داری میگی‌ سیرم
من هر دردی که دیدی دیدم، با این کوله بارها به سمت پیری میرم
میبینی‌ پس حتما یه تیریپی هست، تو باید ببینی‌ درد‌ها رو تا بگیری درس
یه روزی درد از بخت تو میچینی پس، واسه ی هر دره بسته کلیدی هست
وقتی‌ غرب و شرق در جنگ گرم و نرم، مرد و زن در نقش رهگذرو
در گذر از مرز مرگ و خسته از تفنگ تق تق کمک کمک
دختر و پسر سر مست الکلن، تا درد رو در هر لحظه حل کنن
هرج و مرج در بطن و سطح شهر و، مردمم سرگرم ضرب و شتم
این حرفا قابل درکن، ولی‌ من قاتل مرگم
چشمامو یه مشتی خاطره تر کرد، ولی‌ بازم منم عامل حرکت
پس
من میجنگم
میدونم تو هم هستی‌ پر از درد، ولی‌ بگو بلند تر بلند تر، با صدای برندت، مرتب بگو
من میجنگم
بگو مجدد مرتب، بگو بلند تر بلند تر، با صدای برندت مرتب بگو
من میجنگم
یاس، با دلی‌ که مثل دریاست
کسی‌ که، تنها دوست و رفیق فرداست
من از تو دل زده ترم، به امید لذت هدف
تو این جو مه‌ زده قدم زدم رسیدم به نهضت قلم
اینو میخونم و قلبم به تاپ تاپ افتاده با ضربان هزار تا
مغزم پره حرکت شتاب دار، لحنم همه کلمات رو شکاف داد
جاودانه میمونیم و هستیم پیشت، بالاخره دشمن اسیر میشه
یه سرباز وقتی‌ که میرسه به ته خط، تازه تبدیل به وزیر میشه
من میجنگم بی‌ سنگر، سر دره این جنگل رو میبندم
اونایی که بینندن دیدن من، که چطور بی‌ همدم میرفتم
به سمت هدف و اون پلی‌ که ساختم و، گذشتم از حتی اونی‌ که باختم
فردا بهم میده امید تاختن و، منم از قوام یه کمیته ساختم
من دلم به طرفدار پشتم،گرم همه هدف‌های دشمن
مثل برگ و علفهای خشکن، که له‌ شدن با قدم‌های محکم
اونا دنبال شر میگردن، بازندن اینو شرط میبندم
اگه دشمن نداشتم، باید به قدرت خودم شک می‌کردم
منم جزو همون عده ام، که پر از درد و غم تموم سنم
رو سر کردم ولی‌ حالا با قدرت، می‌تونم بگم که هنوز زندم
من میجنگم
میدونم تو هم هستی‌ پر از درد، ولی‌ بگو بلند تر بلند تر، با صدای برندت مرتب بگو
من میجنگم
بگو مجدد مرتب، بگو بلند تر بلند تر، با صدای برندت مرتب بگو
من میجنگم

.
.
.

دارم میجنگم اما دیگران چه تقصیری دارند تلخ بشنوند؟!
پس...

تا اطلاع ثانوی -اینجا- تعطیل...



نظرت...؟!() 


r@hm@n
دوشنبه 1391/11/16 11:54
دلم واســه اون روزایــی تنــگ شــده ،
که کســی رو دوســت نداشــتم.

چه خــوب بود اون بــی خــیالی ها !
r@hm@n
شنبه 1391/11/14 23:45
salam avale webet neveshte bud3nokteh baad kheili jedi bud tarsidam heeeeeeeee man taslimam
r@hm@n
شنبه 1391/11/14 23:44
دوست داشتنی ترین رابطه ها ،
رابطه هایی دو طرفه اند ...!
یعنی .........
هر دو میکوشند برای ادامه دار شدنش...!
هر دو خطر می کنند ...!
هر دو وقت می گذارند ...!
هزینه می کنند ...!
هر دو برای یک لحظه بیشتر،
در کنار هم بودن با زمان هم میجنگند ...!
afra
سه شنبه 1391/11/10 22:19
آهنگ وبلاگموببین :-)
سعیده خانم
سه شنبه 1391/11/10 22:14
به مثل لیمو شیرین می مانم....
شیرین و دوست داشتنی.....
شفا بخش درد دیگران.....
اما میشکافند قلبم را و پاره پاره می کنند پیکرم را.....
آنگاه با بی رحمی تمام میگویند چرا تلخ شدی.....
به خددا توکل کن دوستم
اگه کمکی از دست من برمیاد حتما بهم بگو....
وبلاگ رو تعطیل نکن
پاسخ Sun : :)

***
اگه مخاطبم مه بود در جواب این لبخند می گفت: از اون لبخندها !!! :)
***
ممنون دوست قدیمی
امیرحسین
شنبه 1391/11/7 12:38
سلام
یه پست جدید اضافه شده به ام قوانین مورفی
اگه شما هم قوانین مورفی دارید به اشتراک بذارید
فائق
پنجشنبه 1391/11/5 15:31
مرسی گلم
مث همیشه
عااااااااااااالی
زودی برگرد
A.A
سه شنبه 1391/11/3 22:16
چقدر خوبه که این قدرت رو داری که دیگران رو همراه با خودت تلخ نکنی....!
***
دارم به این نتیجه می رسم که تو زندگی همه داره یه جور اتفاق می افته...اما متفاوت!!!!!!!
پاسخ Sun : دیگران خودشون تلخی زیاد دارن. نباید تلخ ترشون کرد :)
A.A
سه شنبه 1391/11/3 22:09
دلم گرفت.نه از "من نوشته ت".
دلم گرفت از رفتنت.
دلم گرفت از...
***
راجع به نوشته ت خیلی حرف دارم.زیاد.
از حسی که بی حس شده...
از آستانه ی تحملی که پایین اومده...
از طعمی که تلخ شده...
اما بیخیال همه ی این حرف ها...
کاش برگردی.همین
پاسخ Sun : منم دلم گرفته بود!
نه از "من نوشته م"، از عاملش!!! از عاملاش...!!!
r@hm@n
دوشنبه 1391/11/2 16:27
زندگــــــ ــــــــی
تابـــــ خوردن خیــــــــال در روز هایی است
که هرگــ ــــــــز تعبیر نمیشود
مه
دوشنبه 1391/11/2 12:27
por qué ?
چرا تلخ ؟ چرا جنگ ؟ جنگ همه چیز را نابود می کند . از هر کجا که شروع شده باشد ، باشد . تا آخر می رود . بگو مبارزه اما نگو جنگ . فکرش را هم نکن . اول از همه خودت را نابود می کند .
پاسخ Sun : این جنگ، جنگ خوبیه! در اون حد که " باید " باشه!
جنگ برای بودن، بهتر بودن، بهتر شدن، بهتر موندن...
سخت هست اما خطرناکی که تو لحن تو بود، نیست!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





ÊÕæíÑ äæÇí ÇíÇå


ÏÑíÇÝÊ ˜Ï äæÇ ÕæÊí


خدایا رهایمان مکن





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox