تبلیغات
... پر از ناگفته ام ... - * خیاط ازل *
 
من زمینی نیستم...!

* خیاط ازل *

نوشته شده توسط :Sun
دوشنبه 1391/09/6-10:00



روزی زنی خیاط با عشق پیراهن زیبایی برای فرزندش دوخت.

بچه عاشقانه هنر مادرش را دوست می داشت.


بعد ازگذشت مدتی نخ های پیراهن شروع به سر شدن کردند.

اما مادر به موقع متوجه شد و با زدن گره ای ساده، مانع از بین رفتن لباس شد.


غافل از آنکه...


فرزند وقتی گره را دید، گمان کرد جز زشتی و بیهودگی چیزی ندارد و آن را به هر ترتیبی بود باز کرد.


تا اینکه از لباس دوخته شده با عشق جز تکه ای نخ بی ارزش باقی نماند...


.

.

.


هیچ وقت برای گره های زندگیت گله نکن!

یا حتی گاهی اوقات سعی نکن با چنگ و دندان آنها را باز کنی.

شاید خدا آن گره ها را زده تا لباس زندگیت از بین نره.


ما نمی دانیم...

"خیاط ازل" خود آگاه تر است!



یادمان باشد

کاری نکنیم از زندگی داده شده با عشق، جز روزگاری بی ارزش باقی بماند...



بهمن 89



 توضیح نوشت: این نوشته رو  از یک خواب الهام گرفتم!

از یک خوابِ مسخره درس گرفتم!

از چیزهای پوچ و بی معنی هم میشه درس گرفت!

برای خودم که جالب بود!





*******





* کربلا نرفتم، اما جایی که بویی از کربلا داشته رفتم!
جایگاه اون سرهای عزیز رو دیدم!
جایگاه شستشوی سرها!
پیش بهترین خواهر تاریخ رفتم!
آخ که چقـــــــــــــــــــــــدر غریبه!


 روزای اصلی تموم شد. به این سرعت!
یه روزی هم چشم باز کنی می بینی عمرت تموم شده! به همین سرعت...!

با خودت خلوت کن...


اونقدر که بایـــــــــــــــد، استفاده کردی؟!
اونقدر که بایـــــــــــــــد، کشـــــف کردی؟!
اونقدر که بایـــــــــــــــد، صداشون کردی؟!
اونقدر که
بایـــــــــــــــد، آبرو جمع کردی؟!
اونقدر که
بایـــــــــــــــد، به کمــال رفتی؟!

من که نه... اصلا... حتی یه کم...!!!!!!!



یه جمله جالب یکی از دوستان برام میل کرد که:
" منتظران مهدی(عج) به هوش باشند که حسین را منتظرانش کشتند...
"


*******


** وقتی خیلی خسته میشم، وقت ِ خواب، بالش ِ زیر سرم رو بر می دارم!

طعم سفتی، خواب ِ جالبی برام رقم می زنه!

بمیرم آقا!

چقدر خسته بودی که سفتی ِ نیزه رو بالش ِ زیر سرت کردی؟!


*******


*** شهید ِ پیروز، حسین ِ مظلوم

اسطوره ی صبر، بانو زینب

آقای بی دستِ دستگیر، عباس ِ عزیز

جوان ِ شیرمرد، علی اکبر ِ دلیر

بیمار ِ خسته، سجاد ِ قوی

تنهای ِ اسیر، خانوم رقیه

نوزاد ِ کبیر؛ علی اصغر ِ حبیب

و...


رهایم نکنید...

خیلی روسیاهم اما انسانم!





نظرت..؟!() 


سعیده خانوم
چهارشنبه 1391/09/8 19:26
کاش میشد درک کنیم که نباید به هر گره ای دست بزنیم
ما بی امام حسین و حضرت عباس هیچی نداریم که واسطه قرار بدیم بین خودمون و خدا
خدایا شکرت بابت همه چیز
A.A
دوشنبه 1391/09/6 15:23
راستی فالب جدید مبارک!
A.A
دوشنبه 1391/09/6 15:22
چقدر درک این گره ها سخته!
***
به همین سرعت...
***
چقدر صفت ها به جا و قشنگ بود...
***
اما انسانیم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





ÊÕæíÑ äæÇí ÇíÇå


ÏÑíÇÝÊ ˜Ï äæÇ ÕæÊí


خدایا رهایمان مکن





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox